۱/۲۶/۱۳۹۷

حیرانی

چند روز پیش از خواب بیدار شدم و دیدم نیمه‌های شب قبل برایم پیغامی فرستاده حاوی چیزی که مدتها بود منتظرش بودم.
دارم کم‌کم می‌شناسمش. کم‌کم واکنش‌هاش رو بلد شده‌ام. معنی واکنش‌هاش را. کی سکوت می‌کند، کی حرف می‌زند و کی بهتر است کاری به کارش نداشته باشم. یکی از دوست‌هاش می‌گوید از او غیرقابل پیش‌بینی‌تر ندیده‌ام. لابد راست می‌گوید. اما هر کی دیگری را از یک راه تازه و جدید می‌بیند و می‌فهمد. به همه چند ماه قبل فکر می‌کنم. به عجیب بودن زندگی. به اینکه این همه غریبه‌ی هم بودیم و به حالا. حتی به نشستنش فکر می‌کنم. به مدلی که پایش را، یک پایش را، پای راستش را جمع می‌کند زیر آن یکی پایش. شبیه من، شبیه نشستن من و این به حیرتم وا می‌دارد. به خیلی چیزها فکر می‌کنم. به شباهت‌هامان از تولد تا الان. و به خوابی که پارسال دیدم. اوایل تابستان. و به اطمینان خودم. اطمینان صد در صدیم به اینکه تعبیر می‌شود. این همه اطمینانم، میزان تمرکزم، حجم راحتی خیالم و بدیهی بودن موضوع حیرانم می‌کند.

هیچ نظری موجود نیست: