۹/۱۸/۱۳۹۶

آمین

امشب از سفر برگشته‌ام. تا شش ماه پیش حتی اگر مسافر بهترین شهر هم بودم زود شروع می‌کردم دلتنگی برای تهران و خانه و زندگی روزانه‌ام. اما از سفر سه ماه قبل جنوب آدم دیگری هستم. در طول سفر ارتباطم با زندگی روزمره قطع می‌شود و غرق می‌شوم توی سفر. کاملن رها. این چند روز هم همین حال را داشتم. شب‌های بیداری و روزهای گشت و گذار و غذا و گپ و گفت.
خانه‌ی میزبان ایوان بلندی داشت. باغچه‌های بزرگش هم پر نخل و درخت نارنج و پرتقال. شب‌ها از سرما می‌لرزیدیم اما تا دیروقت می‌نشستیم به گپ و گفت و خنده. بعد توی سالن کیپ تا کیپ و تنگ هم جا پهن می‌کردیم و زیر صدای خروپف می‌خوابیدیم.
پاییز را اینطور بدرقه کردم. دارم فکر می‌کنم برای زمستان چه چیزی می‌خواهم. چشم‌هایم را می‌بندم، توی دلم چیزی را می‌خواهم، توی ذهنم شمعی فرضی را فوت می‌کنم و زیر لب می‌گویم آمین.

هیچ نظری موجود نیست: