۸/۰۲/۱۳۹۶

خانه

توی خیابان‌ها که رد می‌شوم به پنجره خانه‌ها نگاه می‌کنم. به گوشه‌ی کنار رفته‌ی پرده‌های آویزان و سوسوی کم و زیاد نور سالن‌ها و آشپزخانه‌ها. این عادتی ست که از خیلی وقت قبل دارم. از وقتی که خیلی جوان بودم و مستقل نبودم و همه آرزویم داشتن خانه‌ای توی این شهر بود. حالا که سال‌هاست توی این شهر یک خانه دارم هنوز هم به پنجره‌ها نگاه می‌کنم و هر دفعه، بی‌اغراق هر دفعه، برای لحظه کوتاهی، شبیه یک شهاب که از آسمان رد بشود، اشتیاق شدیدی را در قلبم حس می‌کنم. اشتیاق به داشتن یک اتاق، یک خانه، یک چراغ. یک جایی که مال من باشد. بعد یادم می‌آید همچین جایی را دارم. یادم به خانه‌ام می‌رود. به خانه کوچکم. به خانه‌ها نگاه می‌کنم و به قصه آدم‌های هر خانه فکر می‌کنم. عجیب است که این تخیل همیشه گرم است. انگار همیشه وسط این تخیلم یک اجاق روشن کرده‌اند. همیشه توی تخیلم آدم‌ها حالشان با خانه‌شان خوب است. آن را دوست دارند و قشنگی از در و دیوارشان می‌بارد. بعد به قشنگی خانه خودم هم فکر می‌کنم.
حالا، مدتی ست، دلم خانه متفاوت‌تری می‌خواهد. قشنگ‌تر. گرم‌تر.

هیچ نظری موجود نیست: