۸/۰۲/۱۳۹۶

سه‌گانه اشتیاق، طلب و جنوب

خودم می‌فهمم یک چیزی دارد درونم رشد می‌کند. یک چیزی که قرار است یا شاید قرار است همه زندگی‌ام را تحت تاثیر خودش قرار بدهد. و من نشسته‌ام به انتظار. سر صبر. بدون عجله. هر چقدر که طول بکشد.
تراپیستم گفت تو دختر مشتاقی هستی. همه چیز را به کیفیتی می‌خواهی که معمولن رگه‌هایی از اشتیاق در آن پیدا می‌شود اما این دفعه میزان همه چیز انگار بیشتر است. پرسید چرا؟ گفتم نمی‌دانم. گفتم مهم هم نیست. دنبال چرایی و ریشه‌یابی نیستم. اگر اشتیاقی وجود دارد یعنی باید باشد. من هم برایش جا باز کرده‌ام. گفت نه. باید پیدایش کنی. مکث کردم. نگاه کردم به سمتی و دیواری که پنجره‌ی بلندی دارد. به آن ور پنجره نگاه کردم. بعد انگار چیزی در من ته‌نشین شده باشد، انگار زن عزادار درونم مینار از چهره گرفته باشد و زل زده باشد به جهان، گفتم جنوب. همه چیز به آنجا برمی‌گردد. به دریا. به ساحل. به دختر جوانی که بودم. گفتم آن شهر به من بدهکار است. حالا آماده‌ام که طلبم را پس بدهد. بعد از 20 سال.

هیچ نظری موجود نیست: