۶/۰۱/۱۳۹۶

دوم شهریور ۹۶

گفت کاری که می‌خواستی را برایت انجام دادم و بعد به شوخی ادامه داد و کلاهم را هم گذاشتم بالاتر.
گفتم دوست واقعی تو را از خودش بیشتر دوست دارد.
گفت مشکلم همین زبان درازت است که حریفش نمی‌شوم.
از عصر که حرف زدیم تا الان که نیمه‌شب است، اضطراب فردا به جانم افتاده. نمی‌دانم یک روز که برگردم و به دوم شهریور ۹۶ فکر کنم، با خودم خواهم گفت به‌به عجب روز خوبی؟

هیچ نظری موجود نیست: