۵/۲۱/۱۳۹۶

قرابت آدم تنهای ۳۷ ساله

من او را گوشه عکس دیده بودم. با فاصله از دیگران، با یک لبخند کم‌رنگ و داشت به بقیه نگاه می‌کرد.
فکر کردم تنهاست؟ فکر کردم او هم شب‌های غمگین یا خسته‌کننده یا بی‌حوصله‌ای دارد؟ فکر کردم یکی باید باشد که نجاتش بدهد یا کمکش کند یا به او عشق بورزد؟
نه! من فقط به شباهت‌ها فکر کردم. به تیرگی پوست. به خانه‌های نزدیک. به حرف زدن در سکوت. همین. به حرف زدن در سکوت. مطمئن بودم این را بلد است. و به لحظه‌ای که عینکش را از روی صورتش برمی‌دارم. و به عشق ورزیدن.

هیچ نظری موجود نیست: