۵/۱۳/۱۳۹۶

حرکت در مه

کتری جوش آمد. قهوه فوری را ریختم توی لیوان. آب جوش را روانه‌اش کردم. صدای موسیقی توی خانه می‌پیچید. ویگن داشت ترانه بی‌وفایش را می‌خواند. گریه‌ام گرفت. گریه کردم. همان‌طور که قهوه را در آب جوش هم می‌زدم، گریه کردم. از دلتنگی. از یادآوری شرجی هوای آنجا و سیاهی خاکت. دیشب رفتم کنسرت لیان. همان نواهایی که همیشه و توی همه سال‌هایی که بزرگ شدم، توی گوشم بود. آن شروه‌خوانی تلخ و غمگین قبل از آنکه ملودی و موسیقی برود به ضرب‌آهنگی گرم و پرانرژی که نتوانی روی صندلی بند شوی. قبل از شروع برنامه گفتند یاد محمود جهان را زنده نگه داریم. روزی که محمود جهان مرد، فکر کردم حالا از خاطرات خانه شاه‌آباد هم آقای آفریقا رفته و هم صدای او. اوئی که صدایش روی سرتاسر عید 78 پهن بود. دکترم می‌گوید هر گره که توی رابطه داری، یک سر محکمش می‌رسد به آقای آفریقا. فردا بروم پیشش و از خوابم برایش بگویم. از او بپرسم یعنی ممکن است آشتی من، این باشد که برگردم به لهجه آشنای مادری‌ام. به همان سرزمینی که یک روزی همه آرزوهایم را توی دریای عمیقش غرق کرد؟ از او بپرسم یعنی ممکن است که مامانش برایم یک دیگ کوچک قورمه‌سبزی  غلیظ و تیره‌ی بوشهری درست کند؟ و او بگوید برای تو –طبعن با لهجه. به او بگویم من عادت دارم. عادت دارم همه چیز را در منتهای شور و شوق و با همه وجود بخواهم. حالا شور و شوقم آن‌جایی لنگر انداخته که هجده سال است از آنجا فراری‌ام. به جد و باپشتکار. و حالا انگار باید برگردم و همه چیز را دوباره از نو ببینم.
بیست سالم بود. می‌رفتم ساحل پشت هتل دلوار. غروب هوا. روی یکی از سکوها می‌نشستم و به ساحل نگاه می‌کردم. آن سکوت و خلوتی و سوسوی دور چراغ‌های لنج‌های کوچک همان دور و بر. لابد باید بروم و روی یکی از همان سکوها بنشینم. قبل از اینکه چهل سالگی‌ام از راه برسد و ببینم چه همه چیز را دارم به اقلیمای نوجوان لجوج شکست‌خورده‌ی عزادار و بیچاره و ترسیده می‌بازم.
این نوشته با گریه شروع شد، با گریه تمام شد. همه گریه‌هایی که به وقتش نکردم. دروغ چرا؟ گریه‌های من خیلی دیرتر شروع شد. خیلی سال دیرتر. از وقتی مردی شروع کردم گریه کردن.

هیچ نظری موجود نیست: