۴/۳۱/۱۳۹۶

جادوی جنوب

گاهی بی‌هوا رخ می‌دهد. یک ظهر جمعه که در حال آماده شدنی که بروی خانه مامان برای ناهار. پیغام می‌دهد. طوری که می‌داند آدم عزیزی ست برای تو. طوری که می‌دانی آدم عزیزی هستی برای او. بعدتر گفت شاید دو هفته دیگر جنوب را جمع کردیم توی خیابان لارستان. من از خنده ریسه رفتم، او زل زده بود توی چشم‌های من. چشم‌های قشنگی دارد. ساکت شدم. بعد در سکوت مرا بوسید.
سهم من از آدم‌ها چقدر است و چیست؟ می‌گوید سهمت از من همین کارهایی باشد که برایت انجام می‌دهم، همین که دلم می‌خواهد بنشینی روی قله، همین که باورت دارم. گفتم میم چطور می‌گوید تو خیلی قدبلندی؟ وقتی که من الان اینقدر روبه‌رو توی هستم. پیشانی روی پیشانی. گفت عزیزم! تو هم یک وقت‌هایی بر ترس از ارتفاعت غلبه می‌کنی و حاضر می‌شوی روی مبل بایستی. خندیدم. گفت می‌شود خواهش کنم قصه عاشقانه بنویسی؟ گفتم پای عشق که وسط باشد، حد و مرز ندارم، از دست می‌روم. روبه‌رویش بودم. پیشانی روی پیشانی. گفت نگران نباش. توی ویرایش خودمان دوتا درستش می‌کنیم.
آدم‌ها، هر آدمی به آدم دیگری، یک طور خاصی اعتماد دارد. او به من طوری اعتماد دارد که فکر می‌کنم می‌توانم یک روزی نوبل بگیرم. من به او طوری اعتماد دارم که اوایل ماه، قبل از اینکه عرض خیابان را طی کنم، می‌دانستم قرار است آدم خوشبختی باشم.
تازگی دارم به لهجه‌ها فکر می‌کنم. به جادوی کلمات. به جادوی لهجه. به جادوی تسلط بر نوشتن. به جادوی جنوب. به جادوی تسری جنوب در تن. گرما در تن. جادوی خورشید. یک عمر می‌تابد و در تن تو رسوخ می‌کند. در سلول‌هایت. در دمای بدنت. تازگی دارم جذب جادو می‌شوم. روبه‌رویش بودم. پیشانی روی پیشانی. گفتم از من قصه عاشقانه نخواه. گفت اشتباه نکن. فکر می‌کنی ساحت تو، ساحت مرگ است اما مرا نمی‌توانی فریب بدهی. تو توی قصه‌های عاشقانه‌ات آدم دیگری هستی. یک زن تمام‌عیار. همان لحظه به جادو فکر کردم. به جادوی جنوب در لارستان و صدایش در گوشم پیچید که «تو بلد تموم‌عیاری هستی دختر».. بالطبع با لهجه. با جادوی لهجه.

هیچ نظری موجود نیست: