۲/۱۷/۱۳۹۶

این روزها نمی‌دانم حالم چطور است. خوبم یا بد؟ پنداری همه چیز سر جای خودش. مدام از محیط اطرافم تاییدیه می‌گیرم. می‌بینم که همه چیزم چطور سر وقت و برنامه پیش می‌رود. برای آدم‌ها محترمم. کارم را دوست دارم و محیط شرکت برایم شده شبیه خانه. وضعیت کتابم خوب است و سر موعد مقرر می‌دهمش دست ناشر. تازگی‌ها با وسواس قصه می‌نویسم و به‌به و چه‌چه می‌شنوم و می‌گویند برای ویژه‌نامه‌هاشان بنویسم. همه چیز انگار امن و امان. اما یک چیزی این وسط بر جای خود ننشسته. یک چیزی که می‌دانم چیست اما از درمان کردنش عاجزم. دلم می‌خواهد بروم اصفهان. بروم توی پیاده‌روهاش بچرخم. هیچ جا برایم شبیه آنجا نیست. طنین کاشی‌هایش مرا از خود می‌گیرند. مثلن شیراز با حافظ و سعدی و ارگ و باغ‌های فلان و چه و چه و با حال گرم آدم‌هاش، حال جنون‌آمیز اصفهان را ندارد. فکر می‌کنم این خاصیت آب است. رود و آب جاری به شهر درجه‌ای از دیوانگی می‌دهد. دلم می‌خواهد بروم اصفهان، کنار زاینده‌رود بنشینم و ساعت‌ها فکر کنم. گفته بودم توی رویاهام، نام بچه‌های خیالی‌ام کارون و اروند است؟

هیچ نظری موجود نیست: