۱/۲۲/۱۳۹۶

اردی‌بهشت

از نظر عاطفی توی فضای معلقی هستم. فضای معلق هم چیز خوبی نیست. دارم با خودم فکر می‌کنم یعنی می‌شود تمام آخر هفته‌های اردی‌بهشت را بیرون از تهران باشم؟ تا حالا دو بارش را می‌دانم نیستم. می‌روم شیراز و آبادان. فکری‌ام یکی‌شان را بروم اصفهان، تنهایی. آخری را هم با غزل برویم قزوین. می‌خواهم اردی‌بهشتِ همه این شهرها را ببینم. اردی‌بهشت تهران را هم در طول هفته ببینم. اردی‌بهشت فصل خوب و قشنگ و خوش‌بویی ست. اما این قرارهای با خود، باقی برنامه‌ها را غیرممکن می‌کند. مگر این هفته مانده فروردین و تمام خرداد را شبانه‌روز کار کنم.
امروز دوباره یک تماس تلفنی خوب داشتم. گفتند فلان روز اختتامیه ست و حتمن تشریف بیاورید چون جز برگزیده‌هایی. دروغ چرا؟ می‌دانستم. مطمئن بودم خوششان می‌آید. حالا اگر یک روزی آدم معروفی شدم، می‌گویم وقتی خودم به خودم گفتم نویسنده که این قصه را نوشتم. نه کتابم، نه جایزه‌های قبلی، نه تماس برای چاپ فلان قصه، هیچ‌کدام به من حس نویسنده بودن ندادند. اما این قصه کاری را کرد که باید. آبی انداخت دنبالم که بنویس. گفت تنبلی نکن. گفت می‌توانی. گفت آن را طوری ننویس که کلیشه آنهاست، طوری بنویس که خودت خوشت بیاید. فکرش که افتاد توی کله‌م، شخصیتش که اول فقط یک اسم بود، طرحش که از اول تا به انتها، مو به مو، توی مغزم شکل گرفت، پای نوشتنش که نشستم، ویرایشش که کردم و بعد فرستادم، همه با هم شد کمتر از یک هفته. آبی وقتی خواندش که فرستاده بودمش. بوسیدم و گفت چطوری این‌قدر افزارخلی؟. نقطه پایان را که گذاشتم آخر قصه، به سروش گفته بودم حالا دیگر نویسنده‌ام.
یک چیزی دارد توی مغزم تکان می‌خورد. گاهی وحشت می‌کنم. وقت‌هایی که وحشت‌زده می‌شوم، حواس خودم را پرت می‌کنم. مثلن حواسم را پرت می‌کنم به ساندویچی برف. توی شریعتی بالاتر از تخت‌طاووس. همبرگرهای خوشمزه‌ی بخارپز ارزانی دارد. 

هیچ نظری موجود نیست: