۱/۱۴/۱۳۹۶

از عصر یازدهم تا همین الان در حال معاشرت سفت و سخت بودم. ساعت‌ها حرف زدن، دور یک میز نشستن و ساعت‌ها حرف زدن.
امشب که بچه‌ها رفتن، در را که قفل کردم، فقط غذاها را گذاشتم توی یخچال و بعد خزیدم زیر پتو. گیج خواب بودم و زود خوابیدم اما فقط ده دقیقه. بعد چشم‌هایم را باز کرد و فکر کردم خرسی با پنجه‌های تیز نشسته روبه‌رویم و چنگ می‌اندازد از زیر گلویم تا پایین شکمم.
بعد از مدت‌ها گریه کردم. بلند و طولانی و عمیق. باور کرده‌ام که آدمی زخم است.

هیچ نظری موجود نیست: