۱۲/۱۱/۱۳۹۵

قصه، تابستان، عاشقانه، جفا

قصه را توی این خانه شروع نکردم اما توی همین خانه تمامش کردم، همان چند روز اول که اسباب هنوز تمام و کمال جابه‌جا نشده بود و فرش و مبل و پرده، خانه را هنوز اهلی و آشنا نکرده بودند.
تابستان، یک روز عصر، پیاده برمی‌گشتم خانه که جرقه قصه خورد توی ذهنم. توی شلوغی‌های انقلاب، همان‌طور که راه می‌رفتم، ضبط صدای گوشی را روشن کردم و طرح قصه را ریختم و شخصیت‌ها را تعریف کردم. روزهای گرم و دردناکی بود.
قصه هنوز پسند خودم نیست. باید به جانش بزنم و دوباره الکش کنم. با این حال گفتم ضرر ندارد و بفرستم فلان جشنواره اسمی و رسمی. قصه توی جشنواره آمد بالا و آدم‌ها آن را خواندند و بعد دو سه نفری که قصه بلدند و نویسنده‌اند، گفتند به‌به.
یکی‌شان نیمه شب پیامک داد چه عجیب. دو بار خواندم تا بفهمم مرگ این قصه چه بود. بعد گفت چرا عاشقانه‌نویسی نمی‌کنی، تمیز و صاف و شسته و رفته؟
یا دیگری که گفته بود این متفاوت‌ترین قصه امسال بود.
سین می‌گوید فرمانت را خوب در دست گرفته‌ای. من به انتهای آن پیام نیمه‌شبی تو فکر می‌کنم که گفته بودی جفا نکنم.
امسالم دارد خوب تمام می‌شود. به تو و خودم قول تابستان را داده‌ام. گفتی عاشقانه بنویسم. این قسمتش سخت است اما قول می‌دهم جفا نکنم.

هیچ نظری موجود نیست: