۹/۲۸/۱۳۹۵

نیستی

خیلی غمگینم. ناراحت نه. غمگینم. ناراحت صفتی ست که انگار مقصر باشی یا راه‌حلی داشته باشی یا امید حتی داشته باشی اما من غمگینم. از صبح. غمم از یک هفته ده روز پیش جوانه زد. وقتی توی سینما فیلم بزم رزم را می‌دیدم و رسید به موسیقی محلی و نوحه جنوبی و تصویرهای سیاه‌پوش. همان لحظه انگار تو آمدی روبه‌رویم نشستی.
خیلی خیلی خیلی زیاد دلم برایت تنگ شده و هیچ راهی هم برای حل آن ندارم. رخساره‌ات را از دست داده‌ام. دلم برای صدایت تنگ شده. برای پوست بدنت. برای جزئیات چهره‌ات. برای نگاهت.
بعد از چند روز، امروز دیگر دل دادم به این غم. غم آمد توی قلبم و گلویم جا خوش کرد. حالا خیلی غمگینم. کاش بودی با هم جان عشاق گوش می‌دادیم. همه چیزی که از جهان می‌خواهم، همین است. توی این چند سال هیچ‌وقت بودنت را برای اتفاق‌های بزرگ آرزو نکردم. فقط دلم می‌خواست باشی تا با هم راه برویم. حالا هم فقط دلم می‌خواهد با هم جان عشاق گوش دهیم. فقط همین. کاش بودی.

هیچ نظری موجود نیست: