۸/۲۳/۱۳۹۵

خانه تازه

دارم خانه را عوض می‌کنم. امروز از صبح بنگاه به بنگاه بودم تا عصر که قرارداد خانه تازه را امضا کردم. البته اگر پدرم نبود، لابد زده بودم زیر میز، بس که صاحب‌خانه یک‌کلام و سخت بود و کمی از این مدل‌ها که دماغش را گرفته بود توی هوا.
خانه‌ی تازه نورگیر و سفید است. با کمدهایی چاق و قدبلند. امیدوارم توی این خانه بیشتر بخندم تا چیز دیگری.
حالا این خانه‌ی چهارساله‌ی دیگر قدیمی،  پر از کارتن شده و درهم و برهم. یک ریخت‌وپاش درب‌وداغان‌طوری. اسباب‌کشی و نقل‌مکان هم باعث می‌شود از کارهای تحویلی‌ام عقب بمانم. دوتا کار که برای تمام کردنشان فقط تا آخر آبان وقت دارم، بدون تمدید و اگر تحویل ندهم، پنج میلیون تومانم می‌پرد و خب بعله! این پول برای من قابل توجه است. پس مانده‌ام چه کنم و چگونه خودم را نجات بدهم.
بابایم مدام می‌گوید "نگران نباش، همه چیز درست می‌شود" نه فقط به من، که به همه بچه‌هایش. من هم می‌گویم چشم. خب فقط اوست توی همه دنیا که حرفش همیشه سند و مدرک.
بابایم امروز از یک چیزی خوشحال بود و چند دفعه هم تکرار کرد.اینکه من با همه ترسم از موتور، حاضر شده‌ام با او سوار شوم و به او اعتماد کنم. از این اعتماد خوشحال بود. حالا خبر ندارد تنها ثروت من هم فقط همین است. اعتماد به او و تا حدودی هم به مامان.
وسط شلوغی‌های این روزها و دلتنگی‌های کشنده‌ام، بی‌بی هم حال خوبی ندارد. امروز غروب مامان گریه کرد و گفت دارد می‌میرد. نشستم کنارش و شانه‌اش را بوسیدم. می‌دانم وقتی بی‌بی بمیرد، بخشی از آبادان هم برای من تمام می‌شود. کم پیش می‌آید که "شهر" توی ذهن و دلم پیوند بخورد به "آدمی" اما خب گاهی پیش می‌آید. شبیه پیوند آبادان و بی‌بی. یا شبیه همین خانه‌ی الان شلوغ از کارتن که از همان شبی که تو رفتی، برایم تمام شد. تو را بدرقه کردیم و بعد مشغول مردنمان شدیم. شبیه تمام شدن برخی از کوچه‌های تهران برای دلم. همه کوچه‌هایی که با هم راه رفتیم.
سختی زندگی زیاد است اما شاید بابا راست بگوید و نیاز نباشد نگران باشم و همه چیز درست شود.

هیچ نظری موجود نیست: