۷/۱۰/۱۳۹۵

تو خیلی دوری

فروشگاه شلوغ و پرازدحام بود. همون طبقه اول رفتم سراغ یخچال مربوط به گوشت‌ها و مرغ‌ها. خم شدم تا گوشت مناسب برای آبگوشت بردارم. وقتی برداشتم، مرد ایستاده بود کنارم و داشت بسته گوشت‌ها را با دقت نگاه می‌کرد. قدبلندی داشت، عینکی بود و پیراهن چهارخانه به تن داشت. شبیه تو.
خرید که کردم رفتم توی صف کانتر خریدهای زیر پنج‌تایی. پول را پرداخت کردم و آمدم بیرون. همین، فقط همین.

هیچ نظری موجود نیست: