۷/۰۵/۱۳۹۵

امید

خیلی وقت‌ها یاد یک روزی از مهر سال ۸۲ میفتم. وسط یک اتفاق و تجربه سنگین و سخت و ناراحت‌کننده بودم. عصر نشسته بودم توی حیاط. هوا رو به خنکی گذاشته بود و بارقه‌های خورشید کم‌رنگ شده بود و نسیم دل‌انگیزی می‌وزید. اون روزها اتفاقی رو تجربه می‌کردم که خیلی ناراحت‌کننده اما اون روز عصر، نشسته بودم توی حیاط و از ترکیب هوا و نور و نسیم و سکوت خودم، دچار امیدواری شدم. انگار محیط به من ۲۳ ساله امید داده باشه. انگار آدمی که الان هستم، بی که بفهمم، اون روز اومد و بغلم کرد و فشردم و زیر گوشم گفت همه چیز درست میشه.

هیچ نظری موجود نیست: