۵/۲۳/۱۳۹۵

پذیرفتن

چیزی که مرا نجات می‌دهد، "پذیرفتن" است. من بلدم بپذیرم. هم اتفاق‌های خوب را و هم اتفاق‌های تلخ را. هم خوشحال بودن و هم غمگین بودن را. هم اینکه عاشق شده‌ام و هم اینکه دیگر حالا فارغم.
بعدش، بعد از پذیرفتن، همه چیز تمام نمی‌شود. تازه آغاز یک ماجرای تازه است. لذت بردن از ماه‌عسل یا عزاداری کردن برای لحظه‌ها و آدم‌ها و اتفاق‌هایی که از دست رفته‌اند.
زندگی خیلی سخت است. خیلی زیاد. دیروز عاقبت چراغ را بیرون آوردم و گذاشتم روی کتاب‌خانه. کوچک و آبی‌رنگ است. دیشب، نیمه‌های شب، نشستم روی مبل و به چراغ‌های دور آن پل تنومند نگاه کردم و فکر کردم زندگی گرفتن همین تصمیم‌های روزانه است. حالا دلم می‌خواهد این کار سخت را انجام دهم. حتی اگر به قیمت قربانی دادن تمام شود. مثلن اینکه دیگر ننویسم. دیگر قصه ننویسم. اما دلم می‌خواهد این یکی دو سال فلان کار را انجام دهم. انتهایش، وقتی موفق شدم، می‌دانم برای چه کسی، باید چه پیغامی بفرستم. نامش مبارزه است؟ نمی‌دانم. باید چیزی که از من کاسته شده را برگردانم به خودم.

هیچ نظری موجود نیست: