۵/۰۲/۱۳۹۵

روزه‌ی صبر

از آدم‌ها و از جهان فاصله گرفته‌ام. همان‌طور که جهان و آدم‌هاش هم گویی مانده‌اند دو قدم آن‌ورتر از من.
برک‌آپ سه چهار ماه قبل خیلی چیزها را در من و در زندگی‌ام تغییر داد. یکی تاثیر غیرقابل اجتنابش در معاشرت‌های روزانه‌ام. حالا بخش مهمی از دوستانم مجبور به انتخابند. اتفاق سخت و تلخی ست اما همه‌مان ناگزیریم. حالا این روزها که من افتاده‌ام به آدم گریزی، پنداری به همه چیز دامن می‌زنم.
این روزها غرق در کار و در قصه‌ام. غرق در خواندن و نوشتن و البته پیاده‌روی‌های شبانه. از آن شب گرم نیمه خرداد تا الان، در همین کمی کمتر از دو ماه، آن‌قدر شب‌های تهران را راه رفته‌ام که در تمام این چند سال نرفته‌ام.
شب‌های تهران، شب‌های ساکت و دست‌ودل‌بازتری است. در برخی کوچه‌ها انگار تو آخرین ساکن جهانی. صدای قدم‌هات می‌پیچد توی پیاده‌رو و چراغ‌های قرمز چهارراه‌ها به تو با تعجب نگاه می‌کنند که برای خیابان خالی می‌ایستی.
امروز فکر کردم تابستانم چه سریع دارد می‌گذرد. آن‌قدر سریع که انگار همین دیروز "ف" از راه دور رسید. حالا فقط دو سه شب دیگر توی تهران است. دوباره باید سوار طیاره شود و برگردد. از آن سخت‌تر هفته بعد است. اگر به من بود می‌گفتم از بامداد دوشنبه آینده، باندهای تمام فرودگاه‌های جهان را ببندند و بگویند همان بهتر که آدم‌ها بمانند توی وطنشان. توی وطن همه چیز انگار راحت‌تر، امیدوارانه‌تر و در دسترس‌تر است. شبیه کسی هستم که روزه‌ی صبر گرفته است.

هیچ نظری موجود نیست: