۴/۳۱/۱۳۹۵

به سامانم نمی‌پرسی

امسال زندگی‌ام روی دور تند است. از کار گرفته تا رابطه. از روزها تا شب‌ها. از گریه‌ها تا خنده‌ها. دکتر گفت این اتفاق‌ها که نباید توی یک ماه رخ بدهد. اما داده بود. بزرگترین نشانه‌اش این دو چسب زخم روی جفت پاهایم که از آن شب رویایی دو هفته پیش باقی مانده‌اند.
امروز به غزل گفتم می‌ترسم فلان چیز را بلند بلند بگویم. بعدتر یادم آمد همین‌جا نوشته بودم دنیا تا به قدر کفایت از تو نکاهد، چیزی به تو نمی‌دهد.
حالا پایینم و منتظر و ده روزِ گذشته، به معنی واقعی کلمه تنها بودم و تنهای تنها هی تراشیده شدم.

هیچ نظری موجود نیست: