۵/۰۵/۱۳۹۵

یک وقتی هم انگار دیگر حوصله مبارزه ندارم یا خسته می‌شوم یا می‌رسم به یک "که چی؟" بزرگ. حالا مبارزه هم جنگیدن توی رینگ نبوده. گاهی همه‌اش توی کله خودم.
خسته که می‌شوم باید پرچم صلح را ببرم بالا. هر دفعه به طریقی. مثلن با پیغام و پسغام به طرف یک خاطره شیرینی را یادآوری می‌کنم تا قهقهه بزند و خبر قهقهه‌اش برسد به گوشم. که بعد با خودم بگویم آخیش، خلاص. و تمام.
انگار ذهنم که خیلی شلوغ و درهم، باید بروم یکی از این مسائل ریزه‌اش را حل کنم بلکه جا باز شود و روانم بتواند کمی پایش را دراز کند.

هیچ نظری موجود نیست: