۴/۲۸/۱۳۹۵

زندگی سنگلاخی

مطمئنم قصه‌اش را یک روزی، دیر یا زود، برایم تعریف می‌کند. لابد وقتی که پیراهن‌های چهارخانه‌اش را گذاشت توی چمدان و رفت چند قاره آن‌ورتر.
به شهود قلبم می‌دانم ترسیده است. حتی می‌توانم حدس بزنم چه وقت. آن وقتی که دو دفعه، پشت سر هم، نامم را صدا زد و من جوابی ندادم. عجیب است که حتی یک لحظه هم فکر نکردم باید جواب بدهم. لابد شبیه الان که ترسیده و آن را توی درزهای چمدانش پنهان می‌کند ولی یک لحظه هم فکر نمی‌کند که آن را بگوید.
می‌دانم تا مدت‌ها، حالم به فاصله گرفتن است. بعد، بعدتر که پاییز از راه برسد، شاید آدم دیگری باشم.

هیچ نظری موجود نیست: