۲/۲۰/۱۳۹۵

دیشب نیمه‌های شب، از خواب پریدم. روی پهلوی راست و به سمت دیوار بودم. می‌دانستم هیچ‌کسی یا چیزی مرا از پشت نگرفته اما نه می‌توانستم بچرخم و نه فریاد بزنم.
با این حال نمی‌ترسیدم. در همان حال چون مطمئن بودم پای فرد دیگری در میان نیست، آرامش داشتم. یک چیزی درون خودم بود. از خودم. توی همان حال بغرنج، حتم داشتم خودم برای خودم خطری ندارم و خیلی زود از این وضعیت نجات پیدا می‌کنم.
همین‌طور هم شد. با صدای گنگی، از هم باز شدم. به پهلوی چپ برگشتم و به تاریکی اتاق خیره شدم و بیشتر خودم را زیر پتو جمع کردم.
حمله گذشته بود.

هیچ نظری موجود نیست: