۳/۰۳/۱۳۹۵

آمدم بنویسم دیگر چیزی را باور نمی‌کنم، دیدم مدت‌ها و سال‌هاست که دیگر چیزی را باور نمی‌کنم و این سال‌ها هم همه به تخیل و رویا گذشته است. تخیل جهانی سراسر بازی‌های دلنشین. شبیه وقت‌هایی که محبوبی داری و دامن سبزی پوشیده‌ای وظرف روی میز پر از زردآلو و خانه روشن و خنک.

هیچ نظری موجود نیست: