۲/۲۱/۱۳۹۵

شالیزار

خانه، تراس باریک و بی‌نرده‌ای رو به شالیزاری پهن و وسیع داشت. هوا رو به تاریکی می‌رفت که از ویلا زدیم بیرون. نرم‌نرمک جاده خاکی را دو بار بالا و پایین کردم و بعد راه افتادم طرف شالیزار. به راه‌باریکه‌های نرم و خاکی که رسیدم، هوا تاریک شده بود و فضا مملو از صدای قورباغه‌ها و توی فضا وهم پخش می‌شد. به‌خصوص وقتی که به سیاهه درخت‌های بلند جنگلی نگاه می‌کردی. فکر می‌کردم اگر هیچ‌کسی نباشد و من تنها، چه می‌کنم؟ با خودم فکر کردم که می‌روم داخل جنگل را کشف می‌کنم.
بعدتر برگشتیم. خانه، تراس باریک و بی‌نرده‌ای رو به شالیزاری پهن و وسیع داشت. توی همان باریکه نشسته بودند به بالا بردن شات‌ها. من چپیدم گوشه. روستا بوی شب می‌داد و باد همه جا را تسلیم خود کرده بود. همان گوشه، شبیه جنینی، در خودم جمع شدم و کم‌کم صداها رفتند، آدم‌ها رفتند، بوها و حضورها تمام شدند و جنگل و شالیزار و من به خواب رفتیم.

هیچ نظری موجود نیست: