۲/۱۱/۱۳۹۵

با تمام جزئیات

توضیح حالم سخت است. شاید کمی افسردگی. دلتنگ نمی‌شوم اما به غایت حس دورافتادگی دارم. رنج یک جایی از روانم  لانه کرده است. برای فرد خاصی غمگین نیستم و گاهی که به فرداها فکر می‌کنم، امید و اشتیاق از قلبم شره می‌کند پایین. اما حس پوچی هم دارم. حس کاسته شدن. انگار از جهان کاسته شده‌ام و انگار مرا قیچی کرده باشند. دارم توی دنیای خودم ملکه‌وار قدم می‌زنم اما آن بیرون جهانی هست که من از آن بی‌خبرم و به من رخ نمی‌نماید. تصورم گیر افتادن در جزیره‌ای خالی از سکنه است. تنها و خاموش. برای خودت شب را روز کنی و روز را شب. و مدام به جهان خارج از جزیره فکر کنی. فکر کنی. فکر کنی. آن وقت یک روزی یا شبی که نجات پیدا کردی، می‌بینی جهان منتظر تو نمانده و فصل‌ها از پی هم آمده و رفته‌اند و آدم‌ها هم مشغول زندگی خود. گیرم آدم‌های خیلی نزدیک و جانی‌ات.
حالا آن آدم بیرون آمده از جزیره، اقلیمایی درون خودم که سر برآورده و دارد جهان را می‌نگرد و اقلیما -گویی آدم‌های دیگر- او را نمی‌بیند و اعتنایی نمی‌کند و این سال‌ها مشغول زندگانی خود، شب را روز و روز را شب می‌کرده است. آن هم به زندگی. با تمام جزئیات آن. این همان حس سخت و دردناک است.

هیچ نظری موجود نیست: