۱/۲۹/۱۳۹۵

همه با کتابم گریه می‌کنن. چیزی که اصلن دوست نداشتم رخ بده. بیشتر دلم می‌خواست عصبانی بشن. تا حالا کسی رو ندیدم که تا مرز گریه پیش نرفته باشه.
بدتر اینکه رفته بودیم دماوند. دور کرسی و زیر لحاف نشسته بودیم و بچه‌هل به نوبت شروع کردن به خوندش. اولین دفعه بود که قصه رو به جای خوندن، می‌شنیدم. و خب، خودم هم گریه‌م گرفت یک جاهایی.

هیچ نظری موجود نیست: