۱/۲۳/۱۳۹۵

آماده‌ی شلیک

کم‌کم سروکله بچه‌های شیفت عصر پیدا می‌شود. هوا کیفیت ابری و گرفته و غمگینی دارد. کافی ست دل به دلش بدهی تا ببردت به خیلی دورها و خیلی عمیق‌ها و خیلی تنگ‌ها.
می‌توانم همین حالا کیفم را بردارم و بزنم بیرون. بروم پیاده‌روی توی بلوار کشاورز. بروم توی ارزان‌فروشی‌های دور میدان ولیعصر بچرخم و یک گیر سر بخرم. بعد زل بزنم به آن آدمک‌های رنگی که بالای حصاری که دورتادور میدان کشیده شده است، نشسته‌اند و پا روی پا انداخته‌اند و می‌خندند.
ولی به جای آن، می‌مانم سرکار و تاریخ می‌زنم بالای صفحه و اسامی را ردیف می‌کنم همراه با تاریخ تولد و مرگ و بعد به ترتیب اولویت ردیفشان می‌کنم و زل می‌زنم به اسامی و فکر می‌کنم چطور به آن‌ها جان دوباره‌ای بدهم.
آدمیزاد نباید بترسد. ترس همه چیز را داغان و پیر می‌کند. بعد به خودت می‌آیی که چروکیده و پلاسیده و البته حرمان‌زده. این را از اینجا می‌دانم که همین حالا هم برخی وقت‌ها که برمی‌گردم عقب، می‌بینم افسوس پای خیلی از چاله چوله‌های قلبم وزندگی‌م پت‌پت می‌کند.
فاکنر یک وقتی به خبرنگار پاریس ریویو گفته است: همیشه رویا بپرورید و بالاتر  از آنچه می‌دانید در توانتان است، شلیک کنید.
فاکنر بوده. لابد یک چیزی می‌دانسته.

هیچ نظری موجود نیست: