۱/۱۳/۱۳۹۵

ماسه‌های ساحل

-زودتر یه خبر از خودت بده.
چند ساعت بعد نوشت خوبم، نگران نباش.
پیغامش را که خواندم به خودم اجازه دادم که گریه کنم. اما چیزی نگفتم. گذاشتم دو تا تیک بیفتد پایین پیغام او.
یک ساعت بعد زنگ زد. از راه دور. بی هیچ حرف و توضیحی حال هم را پرسیدیم و اینکه کی برمی‌گردد. گفت باید قطع کند. گفتم مراقب خودت باش. فکر کردم حالا می‌گوید خداحافظ. خیلی آرام گفتم ترسیده بودم.نفسش را بلند و پرصدا داد بیرون. یاد مژه‌هایش افتادم. گفت می‌دونم. باید زودتر برگردم. خودم هم ترسیده بودم. گفتم برگرد و التماس شبیه ماسه‌های نرم کنار دریا که پا داخلشان فرو می‌رود، توی صدایم موج می‌زد.

هیچ نظری موجود نیست: