۱/۰۸/۱۳۹۵

سهم من

دیشب تا ساعت یازده و نیم سرکار بودم. بعد رفتم مهمانی و همان جا هم خوابیدم. بالش هم برایم یزرگ بود، این شد که نتوانستم زیاد و راحت بخوابم. صبح هم ساعت هفت بیدار شدم که بیایم سرکار. از جا که بلند شدم، دیدم اصلن غر ندارم. غر کم‌خوابی و کار در روز تعطیل و آن هم تعطیلات عید نوروز.
آدمیزاد توی زندگی‌اش نقش‌های مختلفی دارد. من از میان همه نقش‌هایم، این آدمی که کار می‌کند را از همه بیشتر دوست دارم. بس که در تمام این پانزده سال، آهسته و پیوسته آمده‌ام جلو. که هی پیش آمده کارهایی را انجام بدهم که دوست دارم. که هی پیش آمده در کارم پیشرفت کنم و پای علاقه‌مندی‌هایم ایستاده‌ام و خب نتیجه هم گرفته‌ام. که هیچ جا اگر منظم نبوده‌ام یا تعهد برایم سخت بوده، اما پای کار که آمده وسط، منظم و متعهد مانده‌ام.
حالا هم در آغاز سال نو، وقتی برنامه‌های سالیانه‌ام را ردیف می‌کنیم، می‌بینم سه چهارتای اولی همه در همین حوزه است.
خوشحال‌ترم که می‌خواهم کار کنم که بروم سفر. کار کنم که کمک به تولید خلاقانه‌ام کند. کار کنم که موثر باشم.
قبل از عید صدایم زد توی اتاق. گفت به یک بچه کوچکی توی یک منطقه جغرافیایی کوچک و دوری فکر کن که تنها راه ارتباطی‌اش با دنیا همین است. به این فکر کن که هر قدم کوچکی چقدر می‌تواند توی آینده او تاثیر بگذارد.
امسال دلم می‌خواهد تنها نباشم اما به آدم‌های تنها فکر کنم. به اندازه سهم خودم. هر چقدر هم که کوچک.

هیچ نظری موجود نیست: