۱۲/۲۴/۱۳۹۴

بعد از مدت‌ها اشتیاق زیاد دارم. نه اشتیاق به چیز خاصی. یعنی شوق در قلبم. یک‌طور حس سرزندگی.
من تا ابد مدیون هر کسی هستم که به من عشق می‌دهد. آن هم بدون آزار یا ترس یا واهمه.
از سال پنج روز مانده. بیرون شب است و باران می‌آید. فردا چهارشنبه‌سوری ست. آدمی‌زاد بر همه چیز کنترل ندارد. یک اتفاق‌هایی خارج از اراده آدمی‌زاد است. همه‌مان روزهای سخت بسیاری داشته‌ایم. همیشه هم یک چیزی ازشان باقی می‌ماند. خواب‌هایم می‌گویند جایی گیر افتاده‌ام که عینهو زندان.
خب می‌دانم. من از این زندان بیرون می‌آیم. هزینه‌اش هم لابد پرداخت می‌کنم. بعدتر، خیلی بعدتر حتمی این خطوط را دوباره می‌خوانم و خودم را بغل می‌کنم. شبیه همه زندگی‌ام که عاقبت خودم بودم که خودم را بغل کردم.

هیچ نظری موجود نیست: