۱۲/۲۱/۱۳۹۴

مثلن اگر سه سال دیگر ....

گاهی خودم، خودم را به شدت متعجب می‌کنم. وقت‌هایی که همه چیز همان‌طور رخ می‌دهد که توی ذهنم می‌گذرد. همان اتفاق‌ها، نام‌ها و حرف‌ها.
کله‌ام گرم بود. خودم را توی دست‌شویی حبس کردم. نشستم روی فرنگی و با خودم فکر کردم نامش را از کجا می‌دانستم؟ بعد به آن چیزی فکر کردم که از سرم گذشت وقت بلند شدن از روی مبل. فکر کردم اگر سه سال دیگر همه چیز شبیه تصورم باشد، پس زندگی الانم چه می‌شود؟
آن شب گذشت. فردا به فلانی پیامک دادم: «بیا از اینجا برویم.»
تا حالا شده چیزی یا اتفاقی آرزویت باشد ولی از آن فرار کنی؟
یک هفته طول کشید تا همه چیز برگردد به حال سابق. بی هیچ حرفی و حدیثی. گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته. اما قلبم کوچکتر شده است بس که فشرده شد.

هیچ نظری موجود نیست: