۱۰/۱۱/۱۳۹۴

آمد پای میزم و پرسید ناهار خوردی؟ گفتم نه. گفت پس بیا توی اتاقم. نارنج را می‌چلاندم روی غذا. پرسید حالا چی‌می‌خوای بنویسی. برایش تعریف کردم. از سفر عید گفتم. گفت نوشتن همچین چیزی بهت میاد. فقط نذار غزل داستانت رو بخونه. خندیدم.
خوب است که از راه تولید کلمه پول دربیاوری اما بد است که آن کلمه‌ها قصه نباشند. این قصه آخر مدام توی کله‌ام چرخ می‌زند. وقت‌هایی که توی تاکسی نشسته‌ام، قبل از خواب، موقع پایین آمدن از شریعتی، پیچیدن در همت غرب، خریدن گوجه و خیار، وقت‌هایی که یارم را می‌بوسم یا وقت‌هایی که پشت تلفن به بابا و مامان می‌گویم دلم تنگ شده است.
دلم می‌خواهد چیزی بنویسم که خودم هم موقع خواندن آن وحشت کنم.

هیچ نظری موجود نیست: