۹/۲۰/۱۳۹۴

یک نفر هست

توی دلم آشوب است. او مطمئن حرف می‌زند. من به آن روز برفی فکر می‌کنم. قبل از اینکه زنگ را بزنم، مثل توی فیلم‌ها از دلم چیزی گذشت. نمی‌دانم چه چیزی اما می‌دانستم همه چیز از امروز تغییر خواهد کرد و تغییر هم کرد. زمستان تنهایی بود. خیلی خسته و تلخ هم گذشت. گفت صبر کن و ببین چطور همه چیز درست می‌شود. گفت فردا را هیچ‌کداممان ندیده‌ایم و من حاضرم قربانی کنم تا روزهای بهتر و بیشتری داشته باشیم. من سکوت کردم، گریه کردم و صبر کردم. هر کسی صبوری خودش را دارد. من سرمای زمستان را صبر کردم. آن شبی که خاموشی بود را صبر کردم، آن مهمانی جمعه را صبر کردم، اردیبهشت دور و مغموم را صبر کردم، خیلی خیلی زیاد صبر کردم. بعد هی کلاف‌ها شکافته شدند. همه چیز همان وقتی برایم شبیه یک انفجار ترکید که پیامک زد و پرسید چی شده؟ شب بعد از یک مهمانی طولانی که چهارراه جهان کودک را پیچیدیم طرف مدرس جنوب. و من چهار نعل تاختم که هیچی. و بعد دیدم چطور بی‌ربط ترین آدم دنیا به من، از همه وفادارتر است. حالا او مطمئن است و من توی دلم آشوب. ساعت دو و نیم شب و من با خودم فکر می‌کنم چه می‌شود؟ و می‌دانم حتمن خوب خواهد شد. یک دفعه گفت شاید همه قصه همین باشد. نمی‌دانست. خبر نداشت که چند سال قبل من به خودم قول دادم که همه‌ی قصه همین باشد. خیلی وقت پیش با هم قرارمان را گذاشته‌ایم. که جهان هر چقدر هم که تنگ و تاریک، اصلن شیوع بدترین بیماری‌ها یا آغاز یک جنگ خانمان‌سوز، یا طوری که فکر کنم ته مصیبت و رنج، خانه‌ی او هست و بعد از این سال‌ها هنوز جهان به ته نرسیده. لابد خبر خوب همین است.
حالا توی دلم آشوب و با تعجب به زندگی نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم یک نفر توی این شهر هست که با اطمینان حرف می‌زند.

هیچ نظری موجود نیست: