۹/۰۷/۱۳۹۴

دیشب توی خواب اینقدر ترسیدم که دست‌وپاهام به سوزش افتادند. وقتی از خواب بیدارم کرد، اولین چیزی که گفتم این بود که دستام دارن می‌سوزن. همان نیمه‌شب می‌دانستم خواب برایم استعاره‌ای از بابا است. انگار بابا را داشتند با اره زخمی می‌کردند. بعد مدام تصاویر سربریدن داعش توی ذهنم بود. حالا خوب است که هیچ‌وقت فیلم‌های وحشتناکشان را نگاه نکرده‌ام.
امروز بابا آمد توی گروه صدایمان زد و رفت. هر چه منتظر شدیم دیگر از او خبری نشد. مرزها ناامن هستند و تهران هم پر از سرباز و نیروی امنیتی. مامان یک فیلم گذاشت توی گروه از گلدان‌های بابا که شوهرم ببین چقدر خوب ازشان نگهداری کردم. و بعد به صحبت درباره سگ چاق، وقت گذراندیم. حالا منتظرم بروم خانه. به فلانی وعده داده‌ام شام ساندویچ لوبیای خوشمزه می‌خوریم با خیارشور و پیاز و جعفری. خبر خوب این است که خانه تمیز است و سینک خالی. مامان گفت امشب بابا می‌رسد. من گفتم احتمالن فردا. برادرم غر زد همه‌ش درباره او حرف می‌زنید، چقدر لوسید شما.

هیچ نظری موجود نیست: