۸/۱۱/۱۳۹۴

سکوت

این یک واقعیتی است که برخی از ما این ادعا را داریم که اگر در من مشکلی دیدی، بگو. که برای مرحله‌ای از دوستی، قائل به حرف زدن و شنیدنیم اما پای عمل، من کمتر کسی را دیده‌ام که نقد به فلان رفتار را تعمیم نداده باشد به کلیات خودش و بعد رمیده و ترسیده، در مقام دفاع کردن‌های بی‌مورد و توجیه کردن‌های شاخ‌دار برنیامده باشد.
من تکلیف خودم را با خودم می‌دانم. اگر در این مرحله باشم، فاصله می‌‌گیرم. نه از آن آدم (مگر در موارد خیلی حاد و در مقابله با مجموع چندین اتفاق ناگوار) که با فضای گفتگو و اظهارنظر در آن مورد یا موارد خاص.
آدم‌ها زخم‌خورده و رنجورند. وقتی به خودمان نگاه می‌کنیم، این را بهتر و بیشتر می‌فهمیم اما برخی اوقات انتظار می‌رود این همه فعالیت در خصوص رشد و کسب آگاهی همراه با کمی دستاورد در حوزه‌های مختلف هم بوده باشد.
فهمیده‌ام سری که درد نمی‌کند، دستمال نباید بست. تو اگر جمع شده‌ای و مانده‌ای در مرحله‌ای که فقط تو را می‌کاهد و حاضر به شنیدن هم نیستی، کاری از دست من (من نوعی) برنمی‌آید. تجربه‌ام می‌گوید مداومت در حرف زدن در این مرحله فقط بی‌احترامی دیدن به دنبال دارد.
حقیقت این است که برای برخی، دوستی معمولن معنی تایید شدن می‌دهد. می‌دانم این‌ها همه از زخم است اما درمان کردن زخم همان رفتاری است که موجب توفیر آدم‌ها می‌شود. توفیر میان آن‌ها که می‌مانند و فرو می‌روند و آن‌هایی که ترمیم می‌کنند و پیش می‌روند.

هیچ نظری موجود نیست: