۶/۰۳/۱۳۹۴

تجربه‌های بی‌خوابی‌ام در یک ماه گذشته به اوج خود رسیده‌اند. مخوف‌تر از همه شبی بود که بعد از سه شب تا خود صبح بیدار ماندن، چشم راستم خوب نمی‌دید. انگار یک پرده‌ی تار کشیده باشند روی آن. دستم را می‌گذاشتم روی چشم راست و با چشم چپ دوروبر را نگاه می‌کردم. بعد جای دست‌هایم را عوض می‌کردم. با چشم راست همه چیز تاریک‌تر بود.
بعد دراز کشیدم روی تخت و فکر کردم کنار آمدن با بدن چقدر سخت است.

هیچ نظری موجود نیست: