۵/۳۱/۱۳۹۴

صدای قارقار در ناخودآگاهم یعنی همه چیز درست می‌شود

تمام شب را بیدار بودم. با اضطراب و استرس. با اندوه عمیق. فقط خود آدمی‌زاد است که می‌داند آیا عمیق واژه مناسبی هست یا نه و من می‌دانم چقدر خوب این عمیق به سرتاپای اندوهم می‌نشست. بیرون شب تاریکی بود. به نظر می‌رسید شهر از پشت شیشه‌های اتاق در سکوت محض فرو رفته و هیچ آدمی آن بیرون نیست و کل دنیا شبیه جزیره‌ای سرگردان و گم‌شده و بی‌نام‌ونشان.
تمام شب را فرو رفته بودم توی تخت و به سقف زل زده بودم و بعد به پهلو چرخیده بودم و بعد دوباره زل زده بودم به سقف.
بعدتر و کم‌کم، از پشت ضخیمیِ پرده، نور هی پلک زد و هی گسترده‌تر شد و تاریکی با تمامیت مطلقی که داشت، شروع کرد به شره کردن از آسمان و دیوارها و لابد کل جهان. تاریکی داشت آب می‌شد که از یک جای دوری، صدای قارقاری شنیدم. شبیه این‌که به اندازه یک مصرع قارقاری کند و بپرد و برود.

هیچ نظری موجود نیست: