۵/۲۶/۱۳۹۴

از قبل قرار بود برویم بیرون. که ناغافل اتفاق ناگوار رخ داد. از همین‌جا و نوشته‌ها خبردار شد. همان روزی بود که آقای آفریقا را به خاک سپرده بودند. حدود پنج بعدازظهر زنگ زد تا از برنامه خبردار شود. من از شب قبلش مانده بودم توی تخت و صدایم از گریه‌های یک‌سره کش آمده بود. گفتم نمی‌توانم بیایم بیرون اما اگر دوست داری بیا این‌جا. دوست شش هفت ساله‌ام بود. اگر هنوز با هم دوستی داشتیم، حالا باید ده ساله‌گی رفاقتمان را به هم یادآوری می‌کردیم. گفت حوصله خونه ندارم، اگه میای که بریم بیرون. گفتم نا ندارم. گفت باشه پس یه وقت دیگه.
انتظار داشتم به من سر بزند؟ نه! بیش از هر وقت دیگری دلم می‌خواست تنها باشم. اما یک چیزی توی کلماتش بود. یک درک نکردن پررنگ. یک بی‌اهمیتی بی‌قیدانه. بی‌ملاحظه‌گی یا عدم هم‌دردی.
بعد از آن افتادیم به ندیدن هم. هی نشد یا نخواستیم یا مهم نبود. بعدتر فقط دوست فیسبوکی بودیم. برای رابطه ما هم این یعنی فاجعه. حالا حتی دیگر دوست فیسبوکی هم نیستیم. یک روزی فکر کردم دلم این بازی حفظ ظاهر کردن را نمی‌خواهد و آنفرند کردم و تمام.
حالا یکی دو هفته است که مدام به او فکر می‌کنم. ناخودآگاه. و مدام از خودم می‌پرسم حالش چطور است؟

هیچ نظری موجود نیست: