۵/۲۴/۱۳۹۴

رونوشت به خودم

تا همین چند صباح قبل با تعجب به برخی اتفاقات و معاشرت‌ها و آدم‌های قبلی زندگی‌ام نگاه می‌کردم. از خودم می‌پرسیدم چطور و چرا؟ چطور آن چیزی که الان برایم علامت سوال است، آن موقع نبود؟ چطور این آدمی که الان رفتار و گفتار او را برنمی‌تابم، آن وقت‌ها حتی عزیز می‌دانستم؟
بعدتر فهمیدم نام همه این‌ها تجربه است. تجربه‌ی بیشترِ آن چیزی که برای من می‌تواند اهمیت داشته باشد یا درست و صحیح فرض شود. کم‌کم یاد گرفتم فاصله بگیرم. از هر آدم یا اتفاق یا موقعیت یا کاری که از من می‌کاهد. خیلی چیزها را. مثلن اعصابم را می‌کاهد یا شفقتم را یا وقتم را یا اصول و مرزهایم را. و بیش از همه این‌ها آرامشم را. آدمی که زندگی‌اش را می‌بینم و می‌دانم چقدر کلمات و سخنش با آن متفاوت. کاری که مرا می‌فرساید یا موقعیتی که مرا مضحک می‌کند. فهمیدم باید فاصله بگیرم. شاید از همین حرف‌های قشنگ که خشت خشت خانه‌ات را خودت بگذار و بچین و کلی کلام مشابه دیگر.
از یک وقتی تصمیم گرفتم و سعی کردم به جای این‌که فقط کلمات قشنگ تکراری داشته باشم، یاد بگیرم کم‌کم و به دور از هیاهو و آدم‌هایی که غلط هستند، زندگی کنم. حالا یک چیزی را بهتر می‌دانم. این‌که خوب زندگی کردن فقط برای یک دوره و یک زمان نیست. تلاش برای آن یک کار همیشه‌گی و روزانه‌ست. بعید نیست اشتباه کنی یا راه غلط بروی یا حتی خسته شوی اما شکست آن‌جاست که اصرار بورزی. چشم‌هایت را ببندی و شبیه کودکی دو ساله فقط پا بر زمین بکوبی.
آدمی‌زاد یک وقت‌هایی دچار توهم می‌شود، دچار خودبزرگ‌بینی، دچار وه! من چه خوبم یا چقدر بهترم یا چقدر می‌دانم و بلدم اما خوب زندگی کردن و به خود و دیگران آسیب نرساندن، کار سخت و ظریفی ست. به خاطر همین می‌گویند باید از متخصص کمک گرفت و بالغ بود و از آگاهی کاذب و شیشه‌ای نیز دوری گزید.
همان قسمت‌های اول فرندز، مونیکا به ریچل گفت «دنیای آدم بزرگ‌ها دنیای گهی ست اما به این دنیا خوش آمدی.» دنیای آدم بزرگ‌ها دنیای سختی ست اما خب قشنگ هم هست. می‌ارزد که مهارت‌های آن را یاد بگیریم.

هیچ نظری موجود نیست: