۵/۱۹/۱۳۹۴

منصور کباب‌های خوبی دارد

پرسیدی تا حالا عاشق شدی؟ نیمه‌های خرداد بود. پیشنهاد دادی پله‌ها را برویم بالا. همین پله‌های روبه‌روی پارک ساعی را که حالا یکی یکی دارند خراب می‌کنند. گفته بودی یک رستوران آن بالا هست که بلدی و پاستاهای خوب دارد. پله‌ها را رفتیم بالا. پله‌ها باریک و نازک و زیاد بودند. هوا تاریک و پیاده‌رو خلوت. برایت تعریف کردم. پرسیدی حالا از او خبر داری؟ گفتم او مرده. ایستادی. به عادتِ ناراحت شدنت، لب ورچیدی. لبخند زدم. گفتی برویم. رفتیم. رستوران تعطیل بود. برگشتیم. پله‌ها را آمدیم پایین. گفتی منصور کباب‌های خوبی دارد. وقتِ برگشتن و توی ماشین، دستم بوی کباب می‌داد. دنده‌کباب. با دوغ. با نان تنوری.
تو هنوز هم ناراحت که می‌شوی، لب ورمی‌چینی. عکس‌ها از درونیات آدم‌ها خبرها دارند.

هیچ نظری موجود نیست: