۴/۲۳/۱۳۹۴

‏عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا

لطفن اجازه بدهید احساساتی بشوم.
شب انتخابات اضطراب زیاد داشتم. خیلی بعد از نیمه‌شب با غزل از مهمانی برگشتیم. قبل از خواب کلی گپ زدیم. می‌دانستم فلانی هم مهمانی است. ساعت چهار صبح گذشته بود که خوابیدم. بعد از خواب پریدم. دوتا دستام توی خواب، خواب رفته بودند. نفسم گرفته بود و برای قلبم باید مجوز یک رخت‌شورخانه‌ی حرفه‌ای را طلب می‌کردم. ساعت پنج و نیم صبح بود. پیامک دادم که از خواب به نگرانی پریده‌ام. بیدار بود. تازه برگشته بود خانه. قربان‌صدقه‌ام رفت که نگران نباش. فردا از آن ماست. گفت بخواب تا فردا که قال قضیه را بکنیم و قرار نیست همه چیز شبیه چهار سال پیش شود.
امروز با همه‌ی وجودم حس می‌کنم آن فردایی که گفته، هرچند کم و کوچک، اما رسیده دستمان. امروز از این اجماع و از این توافق راضی و خوش‌حالم.
مبارکمان باشد.

هیچ نظری موجود نیست: