۴/۱۲/۱۳۹۴

چرا یک‌مرتبه و این وقت شب و بعد از یک مهمانی خوب و آرام، این‌قدر حجم اندوه عظیمی هجوم آورده به آن اعماق خیلی دور قلبم؟
پنداری توی قلبم زنی که امشب باید فانوس ببرد پای گور مردی که او را بسیار بوسیده، بارها و بارها. توی خانه‌ای که چراغ‌هاش خاموش و پرده‌هاش آویخته و فقط صدای چکه‌های آب روی استیلی سینک ظرف‌شویی. هوا هم گرم. مردادِ تابستان. گربه‌ها هم توی خیابانْ ولوی شبی که تا سحر فاصله دارد.

هیچ نظری موجود نیست: