۲/۰۵/۱۳۹۶

الان نشستم توی حافظیه. حافظیه غم ملوی جاگیر شده‌ای داره. دلم می‌خواد مثل مردِ قصه‌ی  کتاب «بی‌نام» بلند بشم، راه بیفتم و ببینم پاهام تا کجا می‌رن.

۲/۰۲/۱۳۹۶

که می‌داند؟

بعد از دو هفته که لبریز از خشم بودم و همه‌ی حرف‌هام زاویه‌ی تیز داشت، چهارشنبه عصبانی شد. گفت یک بار، یک چیز را می‌گویم تا بدانی. بعد حرف زد و زد و زد.
من در جواب فقط گفتم دوستت دارم و او به یک کلمه اکتفا کرد. گفت «باشد». هر رابطه‌ای، مجموعه‌ای از کلیدواژه است. "باشد" لفظ مهرآمیز قشنگمان است که معنی‌اش را فقط خودمان می‌دانیم. یعنی مهر، یعنی می‌فهمم، یعنی من هم، یعنی هستم، یعنی چیزهای دیگری که بین من و تو است.
حالا در صلحیم. دو سه روز دیگر می‌روم سفر، وقتی که برگشتم، او دو هفته نیست. بعدتر؟ که می‌داند، چه می‌شود؟

۱/۲۲/۱۳۹۶

اردی‌بهشت

از نظر عاطفی توی فضای معلقی هستم. فضای معلق هم چیز خوبی نیست. دارم با خودم فکر می‌کنم یعنی می‌شود تمام آخر هفته‌های اردی‌بهشت را بیرون از تهران باشم؟ تا حالا دو بارش را می‌دانم نیستم. می‌روم شیراز و آبادان. فکری‌ام یکی‌شان را بروم اصفهان، تنهایی. آخری را هم با غزل برویم قزوین. می‌خواهم اردی‌بهشتِ همه این شهرها را ببینم. اردی‌بهشت تهران را هم در طول هفته ببینم. اردی‌بهشت فصل خوب و قشنگ و خوش‌بویی ست. اما این قرارهای با خود، باقی برنامه‌ها را غیرممکن می‌کند. مگر این هفته مانده فروردین و تمام خرداد را شبانه‌روز کار کنم.
امروز دوباره یک تماس تلفنی خوب داشتم. گفتند فلان روز اختتامیه ست و حتمن تشریف بیاورید چون جز برگزیده‌هایی. دروغ چرا؟ می‌دانستم. مطمئن بودم خوششان می‌آید. حالا اگر یک روزی آدم معروفی شدم، می‌گویم وقتی خودم به خودم گفتم نویسنده که این قصه را نوشتم. نه کتابم، نه جایزه‌های قبلی، نه تماس برای چاپ فلان قصه، هیچ‌کدام به من حس نویسنده بودن ندادند. اما این قصه کاری را کرد که باید. آبی انداخت دنبالم که بنویس. گفت تنبلی نکن. گفت می‌توانی. گفت آن را طوری ننویس که کلیشه آنهاست، طوری بنویس که خودت خوشت بیاید. فکرش که افتاد توی کله‌م، شخصیتش که اول فقط یک اسم بود، طرحش که از اول تا به انتها، مو به مو، توی مغزم شکل گرفت، پای نوشتنش که نشستم، ویرایشش که کردم و بعد فرستادم، همه با هم شد کمتر از یک هفته. آبی وقتی خواندش که فرستاده بودمش. بوسیدم و گفت چطوری این‌قدر افزارخلی؟. نقطه پایان را که گذاشتم آخر قصه، به سروش گفته بودم حالا دیگر نویسنده‌ام.
یک چیزی دارد توی مغزم تکان می‌خورد. گاهی وحشت می‌کنم. وقت‌هایی که وحشت‌زده می‌شوم، حواس خودم را پرت می‌کنم. مثلن حواسم را پرت می‌کنم به ساندویچی برف. توی شریعتی بالاتر از تخت‌طاووس. همبرگرهای خوشمزه‌ی بخارپز ارزانی دارد. 

۱/۱۴/۱۳۹۶

از عصر یازدهم تا همین الان در حال معاشرت سفت و سخت بودم. ساعت‌ها حرف زدن، دور یک میز نشستن و ساعت‌ها حرف زدن.
امشب که بچه‌ها رفتن، در را که قفل کردم، فقط غذاها را گذاشتم توی یخچال و بعد خزیدم زیر پتو. گیج خواب بودم و زود خوابیدم اما فقط ده دقیقه. بعد چشم‌هایم را باز کرد و فکر کردم خرسی با پنجه‌های تیز نشسته روبه‌رویم و چنگ می‌اندازد از زیر گلویم تا پایین شکمم.
بعد از مدت‌ها گریه کردم. بلند و طولانی و عمیق. باور کرده‌ام که آدمی زخم است.

۱/۰۳/۱۳۹۶

بخش میانی این نوشته سانسور شد

امروز توی مسیر برگشت که شلنگ آب رو گرفته بودند روی سر منجیل و رودبار  و بارون شلاقی می‌خورد روی شیشه ماشین و برف‌پاک‌کن‌ها بی‌وقفه رقص پا می‌رفتند و ما کمربندهامون رو محکم بسته بودیم و صدای گوگوش رو می‌شنیدیم و داشتیم توی خیالمون از طعم کباب ماست‌زده و قیمه نثاری که قرار بود یکی دو ساعت بعدترش توی رستوران نمونه قزوین بخوریم؛ لذت می‌بردیم، با خودم فکر کردم شاید تمام بارونای جهان جمع شدن بالای سر آسمون منجیل و رودبار و دلم خواست همین رو بنویسم و بفرستم برای آبی و بهش بگم آسمون منجیل و رودبار گویی قصه یک جفت چشم پر ز آب اما فکر کردم حالا که اختلاف ساعت داریم و معذوریت و نمی‌خونه و جواب نمی‌ده، بعدتر هم که از دهن افتاده حرفم و چه بسا رسیده باشیم تهران.
نمی‌دونم. شاید هم برم یه عکس بذارم اینستاگرام و کپشنش رو هم همین آسمون منجیل و رودبار بنویسم تا بعد آبی برام دایرکت بفرسته به جای این فلان‌گویی‌ها بشین پای قصه نوشتن تا من زودتر بشم ساق‌دوششون.

آغاز

دو روز رفتم شمال و برگشتم که مثلن سال با سفر شروع شده باشد. بهار همیشه هیجان‌آور است. به‌خصوص وقتی برنامه‌ریزی هم داشته باشم. خوبی‌اش این است که برنامه‌هایم قرار نیست از نقطه صفر شروع شوند؛ صرفن قرار است پی گرفته بشوند. البته خودم می‌دانم کجا را و چه چیز را باید جمع کنم که هنوز نتوانسته‌ام راه و چاهش را بیابم. به گمانم باید صبر کنم تعطیلات تمام شود، آبی از سفر برگردد و حرف بزنیم. تا پایان تعطیلات ده روز مانده و چقدر کار می‌توانم با این ده روز انجام دهم. بله! بهتر همان است که صبر کنم آبی از سفر برگردد.

۱۲/۳۰/۱۳۹۵

قرار احمقانه یا چطور سال جدیدم را نجات دهم؟

الان توی اولین ساعتای سال تازه‌ایم. سال قبلم رو با یه قرار احمقانه تموم کردم. اما بعد از تحویل سال که راه افتادیم سمت شمال، توی جاده، به خودم قول دادم بزنم زیر قرارم. امسال می‌خوام پولدار بشم (مناسب حال خودم)، برم سفر و کتاب بعدیم رو چاپ کنم. حتی نمی‌خوام برای اینا یک سال صبر کنم. فقط شش ماه. به خودم شش ماه وقت می‌دم. می‌خوام بشه جبران بهار و تابستون وحشتناک پارسال. با این حساب، وقتی نمی‌مونه برای اون قرار احمقانه‌م. متاسفم.

۱۲/۲۵/۱۳۹۵

بیست و پنجم اسفند

قصه را با دقت خواند و اولین واکنشش این بود که چطوری اینقدر افزارخلی؟ و بعد گفت من بساطم رو جمع کنم و امسال رو بی‌خیال بشم.
من رفتم نشستم روی ابرها.

۱۲/۱۳/۱۳۹۵

سریع و چموش و یخه‌بگیر

جمعه ظهر است و ایمیل کاری رد و بدل می‌کنیم؛ رسمی و خشک و جدی.
فردا صبح لابد قربان‌صدقه‌ام می‌رود که کار را سر وقت تحویل داده‌ام. پولش را هم دو برابر حساب می‌کند و بی که کارفرما هنوز پول پروژه داده باشد، می‌ریزد به حسابم. اعتراض هم که بکنم، می‌گوید این حساب و کتاب ما دوتاست.
آدمی‌زاد تعجب می‌کند. اسم‌ها را می‌شنوی و غریبه‌اند. گاهی سال‌ها. بعد یک شب به تو زنگ می‌زنند و می‌گویند فلان و بهمان. تو می‌گویی چشم. بعدتر یک روز جمعه ظهر با غریبه، ایمیل کاری رد و بدل می‌کنی؛ رسمی و خشک و جدی تا فردا قربان‌صدقه‌ات برود محض تشکر که کمک کردی بدقول نشود و کار زمین نماند این شب عیدی.
دروغ چرا؟ توی قصه‌ها زندگی می‌کنم. می‌گوید این قصه‌ات که عاشقانه بود. می‌گویم عاشقانه یعنی آخرش خوشی و خوشحالی. غیر از این باشد؛ قصه، قصه دو چشم پرآب است. حالا پنداری توی قصه‌ها زندگی می‌کنم. می‌گوید همیشه فردا روز بهتری ست. سر تکان می‌دهم. می‌گویم می‌دانم و جفتمان می‌دانیم اگر بخواهیم به فردا فکر کنیم، دخلمان آمده. پس دخیل بسته‌ایم به امروز.
پارسال اگر امروز را توی گوی نشانم می‌دادند، می‌گفتم چه حرف‌ها.
سال چه سریع و چموش و یخه‌بگیر گذشت و تمام شد.

۱۲/۱۱/۱۳۹۵

قصه، تابستان، عاشقانه، جفا

قصه را توی این خانه شروع نکردم اما توی همین خانه تمامش کردم، همان چند روز اول که اسباب هنوز تمام و کمال جابه‌جا نشده بود و فرش و مبل و پرده، خانه را هنوز اهلی و آشنا نکرده بودند.
تابستان، یک روز عصر، پیاده برمی‌گشتم خانه که جرقه قصه خورد توی ذهنم. توی شلوغی‌های انقلاب، همان‌طور که راه می‌رفتم، ضبط صدای گوشی را روشن کردم و طرح قصه را ریختم و شخصیت‌ها را تعریف کردم. روزهای گرم و دردناکی بود.
قصه هنوز پسند خودم نیست. باید به جانش بزنم و دوباره الکش کنم. با این حال گفتم ضرر ندارد و بفرستم فلان جشنواره اسمی و رسمی. قصه توی جشنواره آمد بالا و آدم‌ها آن را خواندند و بعد دو سه نفری که قصه بلدند و نویسنده‌اند، گفتند به‌به.
یکی‌شان نیمه شب پیامک داد چه عجیب. دو بار خواندم تا بفهمم مرگ این قصه چه بود. بعد گفت چرا عاشقانه‌نویسی نمی‌کنی، تمیز و صاف و شسته و رفته؟
یا دیگری که گفته بود این متفاوت‌ترین قصه امسال بود.
سین می‌گوید فرمانت را خوب در دست گرفته‌ای. من به انتهای آن پیام نیمه‌شبی تو فکر می‌کنم که گفته بودی جفا نکنم.
امسالم دارد خوب تمام می‌شود. به تو و خودم قول تابستان را داده‌ام. گفتی عاشقانه بنویسم. این قسمتش سخت است اما قول می‌دهم جفا نکنم.