۱/۳۰/۱۳۹۷

قدرشناس

آدمی‌زاد چه باید قدرشناس باشد. قدرشناس خوشبختی‌های کوچک و بزرگش. قدرشناس حتی همین گفتگوهای ساده. شوخی‌های معمولی، قبول خواسته‌های روزمره. قدرشناس شنیدن چیزهایی که می‌گوید به هیچ‌کی نگو. قدرشناس اینکه یک فولدر داری توی لپ‌تاپت به نام «کتاب سوم». قدرشناس اینکه قبول که زندگی سخت است و نشیب دارد اما داری رویاهایت را زندگی می‌کنی. رویاهایی که آنها را به جان پروراندی.

۱/۲۶/۱۳۹۷

حیرانی

چند روز پیش از خواب بیدار شدم و دیدم نیمه‌های شب قبل برایم پیغامی فرستاده حاوی چیزی که مدتها بود منتظرش بودم.
دارم کم‌کم می‌شناسمش. کم‌کم واکنش‌هاش رو بلد شده‌ام. معنی واکنش‌هاش را. کی سکوت می‌کند، کی حرف می‌زند و کی بهتر است کاری به کارش نداشته باشم. یکی از دوست‌هاش می‌گوید از او غیرقابل پیش‌بینی‌تر ندیده‌ام. لابد راست می‌گوید. اما هر کی دیگری را از یک راه تازه و جدید می‌بیند و می‌فهمد. به همه چند ماه قبل فکر می‌کنم. به عجیب بودن زندگی. به اینکه این همه غریبه‌ی هم بودیم و به حالا. حتی به نشستنش فکر می‌کنم. به مدلی که پایش را، یک پایش را، پای راستش را جمع می‌کند زیر آن یکی پایش. شبیه من، شبیه نشستن من و این به حیرتم وا می‌دارد. به خیلی چیزها فکر می‌کنم. به شباهت‌هامان از تولد تا الان. و به خوابی که پارسال دیدم. اوایل تابستان. و به اطمینان خودم. اطمینان صد در صدیم به اینکه تعبیر می‌شود. این همه اطمینانم، میزان تمرکزم، حجم راحتی خیالم و بدیهی بودن موضوع حیرانم می‌کند.

۱/۲۰/۱۳۹۷

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گفتم چقدر هم طرفدار داره. گفت چه فایده؟ گفتم ای قدرنشناس. این همه ازت تعریف می‌کنن. گفت تو خوشت نيومد حساب كن هيچ!
من؟ گفتن نداره.

اشتیاق

گفتم هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم توی ۳۷ سالگی دچار این همه وجد و نشاط و اشتیاق بشم.
واقعیت اینه که تا حالا این کیفیت رو تجربه نکرده بودم. این اولین دفعه‌ست که اشتیاق و علاقه در کنار حجم وسیعی از اطمینان داره درونم قل‌قل می‌کنه.

۱/۱۱/۱۳۹۷

تمام شعرهای سعدی

می‌شه که، یعنی امکانش هست که قلبم از خوشی بایسته. الان، نیمه شب دوازدهم فروردین، ارباب جهان خودمم. بابتش به اندازه‌ی تمام شعرهای سعدی صبور بودم.

۱/۰۲/۱۳۹۷

دارم به مردان موردعلاقه‌ام فکر می‌کنم. بله! مردان. بیش از یک نفرند. بیش از یک نفر اما همیشه در انتها فقط یک انتخاب وجود دارد.

۱۲/۲۶/۱۳۹۶

از این سال به آن سال

فردا روز نصفه و نیمه‌ایه به عنوان آخرین روز کاری سال. عملن امروز کارها رو تموم کردیم. امشب برنامه کاری سال ۹۷ پروژه جدیدم رو هم ارسال کردم. فردا اول با تیم می‌ریم صبحانه، بعد هم تا ظهر خروجی‌های تعطیلات رو تحویل می‌گیرم. جلسه حقوق سال بعد رو هم می‌بندیم تا از حدود ساعت ۲ تعطیلاتم شروع بشه. ۱۹ روز تعطیلات.
دارم به تموم شدن سال نگاه می‌کنم. امسال برای نوشتنم خیلی خیلی سال خوبی بود. چندتا قصه چاپ کردم، چندتا جایزه بردم، کتاب بعدی‌م رو دادم به ناشر، بعدی رو هم تا نیمه آماده کردم و امروز هم یه خبر خوب گرفتم.
سال رو دارم با رژیم و کم کردن وزن تموم می‌کنم. کار و شغلم هم که مثل ستاره می‌درخشه. امسال کلی سفر رفتم و عاشق شدم. امسال انگار همه چیز خوب بود. فقط بابا. فقط همین زخم و رنج گوشه‌ی قلبم به قدری دردناکه که خیلی وقت‌ها از زندگی حتی بیزارم کرد.
با همه‌ی خوبیای امسال، امسال خیلی خیلی زیاد به مرگ فکر کردم. اما تا الان که فرصت زندگی رو پیدا کردم.
برای سال بعد؟ کتابم چاپ بشه، دلم گوشه‌ی آرامشی پیدا کنه و تا می‌تونم پول دربیارم.

۱۲/۱۴/۱۳۹۶

ترس

می‌دونم که دیگه نمی‌تونم توی موقعیت از دست دادن یک مرد جنوبی لهجه‌دار قرار بگیرم. می‌دونم اگه دوباره صاحب چنین تجربه‌ای بشم، ترجیحم افوله، نیستی و پایان.

۱۱/۲۸/۱۳۹۶

مغروق

قصه‌ام را شنید و گفت با این قصه یک پله خودت را کشیده‌ای بالا.
گفتم با این قصه جا دارد همه مردم آبادان عاشقم شوند.
گفت حالا درسته زیبایی نداری اما صدای قشنگی داری. بعد زیرچشمی نگاهم کرد و خندید.
گفتم... نمی‌دانم چه چیزی گفتم. حضورش، زیر نور کم‌رنگ چراغ‌ها، موهبت بزرگی بود. غرق بودم، غرق.