۴/۲۶/۱۳۹۷

وقتایی که از رژیم و پرهیز غذایی خسته می‌شم، به بدنم نوید پاییز و زمستان رو می‌دم که قراره ببرمش برای تتو.

۴/۲۵/۱۳۹۷

خونه

این روزها نقطه اتصالم به خوشبختی و آرامش خونه‌ست. خونه‌م برام استعاره‌ای از «درست می‌شه» و «من هستم» و «ایشالا فردا روز بهتریه» شده. الان یک سال و نیمه که توی این خونه‌ام. یه خونه‌ی کوچیک و تمیز. این خونه بهم رفاه داده چون کمدهای بزرگ داره، لوله‌کشی مرتب، سوسک و حشره نداره، پارکینگ داره برای وقت مبادا، آسانسور داره، کوچه‌ی مرتبی داره، ساکته، همسایه‌های بی‌دردسر داره و صاحبخانه‌ی فهیم و خوب. حتی‌تر اینکه خونه عملن رهن کامله و هر ماه اجاره دادن اذیتم نمی‌کنه. توی این خونه دچار هیچ ترومای بزرگی هم نشدم که مثلن بگم شاهد این بوده که رنج عمیق مدت‌دار کشیده باشم. با این حال با این خونه پیوند عاطفی برقرار نکردم آنطور که مثلن خونه‌ی قبلی رو دوست داشتم. خونه‌ی قبلی تراس و نور دست‌ودل‌باز داشت. تنها امتیازش نسبت به این خونه. اما خیلی دوستش داشتم. با اینکه توی اون خونه عزای بزرگ زندگیم رو از سر گذروندم. حالا این خونه برام شبیه یک موجود حامیه. موجودی که نمی‌تونه یا بلد نیست زیاد عاطفه خرج رابطه کنه اما حواسش به تو هست و به موقع ازت حمایت می‌کنه.
شب‌ها، بعد از ساعت‌های طولانی کار که طی اون مجبورم خیلی حرف بزنم، وقتی برمی‌گردم خونه، داخل که می‌شم و در رو که پشت سرم می‌بندم، به خونه سلام می‌کنم. بی‌اغراق و با صدای بلند. می‌فهمم داره بهم پناه می‌ده. در عمیق‌ترین معنی پناه دادن که ریشه در عمق ناخودآگاه داره. چند وقت پیش فکر کردم چه کنم که کمی عاطفه‌ی بین من و خونه بیشتر بشه؟ متوجه شدم مشکل بزرگم با این خونه در نقشه و به دنبالش نوع چیدمان وسایله. یه خونه دوخوابه که عملن نتونستم اتاق خواب و کار رو از هم جدا کنم. یه روز تعطیل زدم به سیم آخر و مبلمان رو دو تکه کردم. میز تحریر رو از اتاق خواب و کنار تخت بیرون آوردم. توی این یک سال و نیم احتمالن چهارمین باری بود که تغییر دکوراسیون می‌دادم... و بله! این بار خونه باهام راه اومد.
توی یک سال اخیر یکی از بزرگ‌ترین مشکلات خانوادگی نه فقط عمرم که بزرگ‌ترین مشکلی که می‌شه برای هر کسی رخ بده رو تجربه کردم و هنوز دارم تجربه می‌کنم. تجربه‌ی تدریجی از دست دادن. بی که بخوام به خاطرش در نقش یک قربانی یا مظلوم فرو برم. در اصل باهاش روبه‌رو و چشم توی چشم شدم. خیلی سخت اما پذیرفتمش. با این حال نمی‌تونم کتمان کنم که من رو به اضمحلال برده. خسته کرده و البته ناامید. حتی‌تر فکری شدم که این مدت و در پروسه به دست آوردنی که این چند ماه دارم به طور موازی تجربه می‌کنم، این از دست دادن در یک بخش دیگه، نکنه بازی تعادل جهان باشه که تراپیستم به جد و به جهد پرهیزم داد از این طرز تفکر. شاید هم دارم دوباره بزرگ می‌شوم. پروسه‌ی دردناک و البته خوشایند بزرگ شدن.
به مرد گفتم مشکلاتم مشکلات آدم هزاره‌ی سوم است؟ مرد به من می‌گوید دختر جان. وقتی صدایم می‌زند دختر جان انگار وسط شرجی، کولر رو روشن کنن و پره‌هاش رو بگیرن طرف من. حالم خوش می‌شه. مرد برام تداعی چیه؟ مرد برام از سرزمینی اومده که من توی اون فقط تجربه‌ی از دست دادن دارم. از دست دادن به رنج طولانی. ولی مرد هر دفعه چیزی به من می‌ده یا قراری با من می‌ذاره که در آینده چیزی به من بده. چیزهایی که جزء ثروت او به حساب میان و حالا قراره من در این ثروت شریک بشم. گویی ملکه‌ای رانده از سرزمینی دور باشم که الان دارم بعد از سال‌ها از تبعید برمی‌گردم.
این روزها مشغول از دست دادن و به دست آوردن توامانم. در جهانی که تزلزل رکن همیشگیشه. خونه‌م وسط این جهان متزلزله و خبر خوب اینه که خونه‌م چار ستونش ثابته. شاید خونه‌م رحم مامانم باشه. وقتی که داخلش بودم. همون سالی که جنگ بود و با لباس‌های بلند سیاه توی گرما و شرجی بوشهر توی خیابونا راه می‌رفت. جنگ‌زده و مهاجر و عزادار و غمگین اما مهربان و محکم و امیدوار.

۴/۱۴/۱۳۹۷

بیم و پروا

از هفته پیش شروع کردم به ترسیدن. ترسیدن از اوضاع اقتصادی. از بلایی که دارد کم‌کم سر ما می‌آید. بیش از همه از خانه می‌ترسم. از این گرانی سرسام‌آور مسکن و چاردیواری.
دو سه شب را با وحشت خوابیدم. وحشت از فقر و نداری. وحشت از اینکه هر چقدر کار کنی همچنان داشته‌هایت کم‌ارزش‌تر می‌شود.
توی اتاق یکی از همکارام یه کاغذ هست روی یکی از طبقه‌های روی دیوار که رویش نوشته فقط عشق است که نجات می‌دهد. فکر کنم درست است. فقط عشق حریف روزهای ترسناک است.

۴/۰۲/۱۳۹۷

وحشت

از اینکه حدود یک سال پیش نمی‌شناختمش وحشت می‌کنم. چقدر زندگی و جهان چیز عجیبی بوده و خبر نداشتم. چه خوب که الان، یک سال قبل نیست. چه خوب که الان صدایم می‌زند دختر جان.

۳/۲۳/۱۳۹۷

نظاره‌گری در سکوت

خیلی کم و کوتاه و گزیده حرف می‌زند. خیلی الگوی رفتاری متفاوتی نسبت به صدی نود نفر از اطرافیانم دارد. یک جهانی دارد به شدت درونی. وارد جمعی بشود امکان ندارد نگاه‌ها به طرفش برنگردد، نه چون ظاهر متفاوتی دارد. آدم‌ها او را می‌بینند چون انگار حضورش وزن دارد. توی جمع می‌تواند مرکز باشد. می‌تواند به شیرینی برای مدتی طولانی حرف بزند. می‌تواند فرمان جمع را بگیرد توی دستش گرچه در بیشتر مواقع این پسند و دل‌خواهش نیست. با این حال، دقیقن توی همین زمانی که مرکز جمع است؛ او هیبت دیگری هم دارد. یک اوی دیگری انگار در او هست که آن وسط، در آن مرکز نایستاده. اوی دیگری که گوشه‌ای یافته و از کنجی دارد به همه چیز و همه‌ی آدم‌ها نگاه می‌کند. نظاره‌گری در سکوت. پنداری ارباب جهان دیگری باشد.

۲/۳۱/۱۳۹۷

تازگی خواهرشوهر بزرگه‌ی یک خانم هستم. خانمی که شش هفت سال از من کوچکتر است، دانشجوست، بسیار محترم و مودب است، بسیار مشتاق به وصلتی که دارد صورت می‌گیرد، زیبا هم هست و البته دو سه دفعه‌ای هم در جواب تبریک و تهنیت گفتن‌های من گفته ایشالا روزی خودت اقلیما جون. که مجبور شدم یک‌بار به برادره غیرمستقیم بگویم به او بفهماند توی خانواده‌ی ما رسم مرسومی نیست که برای زنان جوان مجرد آرزوی ایشالا روزی خودت بکنی.
ارتباط با ایشان چالش، یکی از چالش‌های این روزهای من است. باید احترام بگذاری و مهربان باشی اما فقط نه همین. باید کمی صمیمیت هم به خرج بدی. هم عضو جدید خانواده است و هم غریبه‌ای که باید فضا را برایش امن و نرم کنی.
مشکل وقتی است که اگر بخواهم به روش همیشگی خودم در ایجاد ارتباط پیش بروم یعنی نرم‌نرم و سر صبر، ممکن است این دختر جان خسته‌اش بشود یا دچار سوتفاهم بشود. خلاصه وضعیت جدید جالبی ست.

۲/۳۰/۱۳۹۷

این چند روز آخر اردیبهشت به اندازه‌ی یک سال طول کشیده. دیروز از پله‌های هواپیما که پایین می‌آمدم انتظار داشتم اردیبهشت تمام شده باشد.

۲/۱۸/۱۳۹۷

دیالوگ

دیشب اولین بار بود که برام اتفاق افتاد. نیمه شب از خواب بیدار شدم، یک پاراگراف نوشتم و بعد دوباره خوابیدم. کل پاراگراف یه دیالوگ طولانی بود. از یه قصه‌ای که هیچی ازش نمی‌دونم.
حالا یه دیالوگ دارم که باید براش یه قصه بنویسم.

۲/۰۸/۱۳۹۷

رهاش کن بره

سال‌هاست آدمی رو می‌شناسم و از خارج از گود که نشستم و نگاهش می‌کنم؛ می‌بینم حداقل در بخش زیادی از روان و اخلاق و رفتار و کارکردش تغییر یا حداقل تغییر محسوسی در این مدت نکرده است.
واقعن آدمی‌زاد تا کی می‌تواند مسائل و گره‌ها و کاستی‌های خودش را فرافکن کند روی دیگران یا به طور مدیدی اینقدر درگیر دیگران باشد و سعی در کوباندنشان داشته باشد به هوای تایید خودش؟
چطور آدمی‌زادی هست که تن نمی‌دهد به تجربه‌ی «رهاش کن بره رئیس».